مقاله ویژه - 
این مقاله در این تاریخ منتشر شده چهارشنبه 14 دسامبر 2011 - آخرین تغییرات در این تاریخ انجام شده است. چهارشنبه 11 ژانویه 2012

مقدونیۀ باستان در موزۀ لوور - بخش دوم: برافتادن هخامنشیان

DR

نوشتۀ علیرضا مناف زاده

داریوش سوم دوبار سفیرانی به دربار اسکندر فرستاده بود و پیشنهاد صلح کرده بود. اما اسکندر به درخواست امپراتور هخامنشی جواب رد داده بود، زیرا در ربع مسکون، که قرار بود اسکندر به زیر فرمان خود درآورد، جایی برای امپراتور دیگر نبود.

 (به مناسبت برپایی نمایشگاه "در قلمرو اسکندر کبیر، مقدونیۀ باستان" در موزۀ لوور پاریس)
 

پوزانیاس، قاتل فیلیپ دوم، را دستگیر کردند و بی درنگ کشتند. کسانی شایعه‌ پراکندند که اُلمپیاس، مادر اسکندر، در قتل شوهرش دست داشته است. به گمانِ برخی از نویسندگانِ باستان، طرح این قتل را اسکندر ریخته بود. ارنست بدیان، مورخ استرالیایی، در مقالۀ «مرگ فیلیپ دوم» این گمانِ باستانیان را حقیقت تاریخی دانسته و از آن دفاع کرده است (1- ص 244- 255). شایعۀ شرکت اُلمپیاس را در قتلِ شوهرش، فیلیپ مقدونی، از همان سال 336 پیش از میلاد، یعنی سال کشته شدن او، کسانی بر سر زبان‌ها انداختند و گفتند چون اسکندر به مادرش بیش از پدرش نزدیک‌ بود و مادرش از ازدواج فیلیپ با کلئوپاتر، برادرزادۀ آتالوس، در سال 337 پیش از میلاد سخت آزرده بود و می‌خواست از شوهرش انتقام بگیرد، درنتیجه، اسکندر را به کشتن پدر برانگیخت. این دلیل چندان استوار نیست. زیرا فیلیپ پس از اُلمپیاس که زن چهارم او بود، دو زن دیگر نیز در سال‌های 352 و 343 پیش از میلاد گرفته بود. بنابراین، به نظر نمی‌رسد که هفتمین ازدواج فیلیپ رشکی در مادر اسکندر برانگیخته باشد. گفته‌اند اسکندر، که در سال 336 پیش از میلاد بیست ساله بود، برای رسیدن به قدرت شتاب می‌کرد. این فرض را نیز نمی‌توان به آسانی پذیرفت. زیرا فیلیپ که هنگام مرگ چهل و شش سال داشت و چنین سنی در آن زمان سن کمی نبود، بر اثر عیاشی و میخوارگی و جنگ‌های پیاپی بیش از اندازه فرسوده شده بود و اگر به زخم خنجر پوزانیاس کشته نمی‌شد، چندان نمی‌پایید و این را اسکندر می‌دانست. دلیل دیگری نیز آورده‌اند و آن گویا بیم اسکندر از فرزند کلئوپاتر بوده است. زیرا او از مادری مقدونی زاده بود، در حالی که مادر اسکندر از اِپیر می‌آمد (2- ص 311). بعضی‌ها نیز به درگیری اسکندر با پدرش در جشن عروسی‌اش با کلئوپاتر و دسیسه‌کاری‌های آتالوس، عموی کلئوپاتر، به منظور استوار کردنِ جایگاهِ طایفه‌اش در دربار فیلیپ اشاره می‌کنند و آن را دلیلی بر تصمیم اسکندر به قتل پدر می‌دانند. راست است که فیلیپ به اعتباری که اسکندر در میان سپاهیان و درباریان یافته بود، رشک می‌ورزید، چنان که او را واداشت نزد خانوادۀ مادرش در اِپیر برود، اما سپس او را فراخواند. زیرا از زمانی که بوسِفالوس، اسب سرکش، را رام کرده بود، در دل او را می‌ستود و به نوعی در قدرت سهیم کرده بود و هنگامی که در 340 پیش از میلاد می‌خواست رهسپار تراکیه و بیزانس شود، او را به نیابت سلطنت مقدونیه گماشت؛ در لشکرکشی‌ها با خود همراه کرد و در جنگ خایرونا در سال 339 پیش از میلاد، فرماندهی سواره‌نظام را به او سپرد. اسکندر حتی در جنگی با تریبالیوس‌ها جان فیلیپ را نجات داده بود. بنابراین، بیشتر مورخان بر این عقیده‌اند که نه اسکندر و نه مادرش در قتل فیلیپ دستی نداشتند. درواقع، پوزانیاس فیلیپ را به این سبب کشت که شاه به دادخواهیِ او توجهی نکرد. او نگهبانِ شخصی و یکی از نورچشمی‌های فیلیپ بود. چهره‌ای زیبا داشت. آتالوس به او کینه می‌ورزید و خواست او را ناپاک کند. پس او را نزد خود خواست و مست کرد و دسته‌ای از ناکسان را واداشت به او تجاوز کنند. فیلیپ از شنیدن این خبر سخت برآشفت و از پوزانیاس دلجویی کرد، اما آتالوس را که اکنون خویشِ او و از سردارانِ رزم‌آور سپاه او بود، مجازات نکرد. پوزانیاس کینۀ فیلیپ را نیز در دل گرفت و سرانجام او را کشت (3- ص 27).

پادشاهی اسکندر

اسکندر را مجمع سپاهیان مقدونی در دَم جانشین فیلیپ و فرمانروای مقدونیان شناخت. مردم ناآرام استان‌های شمال کشور سر به شورش برداشتند. تسالی و بوئسی و کورینتوس دست در دست هم به دسیسه‌چینی پرداختند. در آتن، خطیب دموستِنِس اسکندر را جوانکِ پِلا، کودک و مردکی خنده‌دار خواند (4- ص 30).

اسکندر بیست سال بیش نداشت. می‌دانست که باید پایه‌های قدرتش را هرچه زودتر استوار کند. تعیین سرنوشت آخرین همسر فیلیپ و بچه‌ای را که تازه به دنیا آورده بود، به مادرش واگذاشت (مادر و کودک به دستور اُلمپیاس سر به نیست شدند و آتالوس، عموی نوعروس، را که دست از دسیسه‌کاری برنداشته بود، در آسیای صغیر کشتند) و خود رهسپار هِلاس شد تا به آگاهی یونانیان برساند که به جای پدرش، فیلیپ مقدونی، نشسته است و از آن پس همۀ امتیاز‌ها و مقام‌های پدرش از آنِ اوست. اوست که از آن پس، سرکردگی اتحادیۀ تسالی، فرماندهی اتحادیۀ کورینتوس و تولیتِ پرستشگاه آپولون دِلف وریاست انجمن دینیاران را عهده‌دار خواهد بود. یونانیان سر فرود آوردند. اما اسکندر وقت نداشت وفاداریِ آنان را بیازماید. برای فرونشاندن شورش تراکیه‌ای‌ها و تریبالیوس‌ها در مرزهایِ شمال مقدونیه به شتاب راهیِ کرانه‌های نهر واردار و رود استروما شد. پس از چند کشتار، شورش فروخوابید. آنگاه به تاراندن ژِت‌ها، طایفه‌ای از سکاهایِ اروپایی، رفت. سپس بر ایلیریایی‌ها و تولانتی‌ها تاخت و آنان را تا آدریاتیک دنبال کرد و پس نشاند. آرام کردن همۀ این قوم‌های سرکش درکل شش ماه طول کشید. در این میان، داریوش سوم بر تخت پادشاهی نشست و کوشید با استفاده از درگیری‌های اسکندر با شورشیان مقدونیه و ایالت‌های همجوار آن، به آتش فتنه و آشوب در سرزمین‌های زیر فرمان او دامن زند، چنان که با گشاده‌دستی در حق دموستِنِس از وی خواست یونانیان را به ایستادگی در برابر جنگاور مقدونی فراخواند. در سال 335 پیش از میلاد هنگامی که شایعۀ کشته شدن اسکندر در ایلیریا پخش شد، تِباییان به پادگان مقدونی در کادمیا تاختند، غافل از آنکه اسکندر زنده بود و تنها زخم برداشته بود. جنگاور مقدونی درنگ نکرد. سپاهیانش در دو هفته چهارصد کیلومتر راه پیمودند تا به شهر تِبای رسیدند و آن را محاصره کردند. نیروی فالانژ پس از چند زد وخورد با سپاه تبای سرانجام آن را درهم شکست و سواره‌نظام مقدونی گردان مقدس را تارومار کرد. اسکندر تعیین سرنوشت تباییان را به اتحادیۀ کورینتوس واگذاشت. زیرا می‌دانست کورینتوسیان چه کینۀ کهنی از تباییان در دل داشتند. شهر تبای با خاک یکسان شد و تباییان به بردگی کشیده شدند (3- ص 28- 33). به فرمان اسکندر تنها پرستشگاه‌ها، خانۀ پینداروس، شاعر بزرگ، روحانیان و تباییانی که نسبت خونی با خاندان اسکندر داشتند، ایمن ماندند. دولت‌شهرها با شنیدن خبر برافتادنِ تِبای بی‌درنگ سفیرانی نزد اسکندر فرستادند و اعلام سرسپردگی کردند. اسکندر همه را بخشود. حتی از آتنیان نخواست دموستِنِس را از شهر بیرون کنند.

پس از بازگشت به پِلا، نیابت سلطنت را به آنتی‌پاتروس، یکی ازسرداران فیلیپ، سپرد تا خود رهسپار آسیا شود. اما نخست به شهر مذهبی دیون رفت تا بازی‌های نمایشی به افتخار زئوس و میوزها (دختران زئوس) در حضور او برگزار شود. نجیب‌زادگان مقدونی در چادر او گرد آمده بودند، می‌نوشیدند و آواز می‌خواندند و از پیراهن‌های بلند و زر و زیورهای نگهبانان خصوصی شاهنشاه هخامنشی می‌گفتند و می‌خندیدند. اسکندر برای رفتن به آسیا بی‌شکیب بود. یاران و همراهانش همچون خود او برای گذشتن از تنگۀ هِلِس‌پونت (داردانل) روزشماری می‌کردند. کالیستِن، نبیرۀ ارسطو، نیز در مجلس حضور داشت و هم‌پیالۀ اسکندر بود. شرح کشورگشایی‌های اسکندر را او خواهد نوشت.

برانداختن امپراتوری هخامنشی

سپاهیان اسکندر همراه با نوازندگان و روحانیان زئوس در تروا فرود آمدند. پیاده‌نظام را فیلوتاس، پسر سردار بزرگ مقدونی، پارمنیون، فرماندهی می‌کرد. نیزه‌داران تراکیه، تیراندازانِ کرِتی و همۀ گردان‌های اتحادیۀ کورینتوس از پیاده‌نظام و سواره‌نظام، جنگاور مقدونی را همراهی می‌کردند. هنگامی که کشتی اسکندر به کرانۀ تروا نزدیک می‌شد، اسکندر از عرشۀ کشتی‌ نیزه‌اش را پرتاب کرد که در چشم‌ برهم زدنی در خاک آسیا فرو رفت (3- ص 43). معنای این کار روشن بود : او آن خاک را به نام یونان باز می‌گرفت. پس از برگزاری مراسم قربانی در پیشگاه خدایان در پرستشگاه شهر، جایی که یادگار‌های جنگ تروا را نگهداری می‌کردند، سپر خود را با سپر زنگ‌زدۀ آشیل عوض کرد. آنگاه سپاهیانش را از راه فریگیه، یکی از ساتراپ‌نشین‌های امپراتوری پهناور هخامنشی که از دریای اژه تا رود سند و از کرانه‌های خزر تا نیل گسترده بود، هدایت کرد.

داریوش سوم مانند پادشاهان پیشین هخامنشی بر مردمان بسیار و گوناگونی که زبان مشترکشان آرامی بود، فرمان می‌راند. او با دربار و حرمسرای انبوهش از پایتختی به پایتختی دیگر می‌رفت. نه تنها خود او بلکه ساتراپ‌هایی (خَشتَرپاوَن) هم که به نام او فرمان می‌راندند، ثروتی کلان اندوخته بودند و در ناز و نعمت افسانه‌ای می‌زیستند. اسکندر فکر می‌کرد که زندگی تجملی پارس‌ها را سست‌عنصر و بی‌اراده کرده است. گذشته از این، آنان پس از خشایارشا دیگر برای گشودن هِلاس کوششی نکرده بودند. با این حال، هنوز بر شهرهای یونانی آسیای صغیر فرمان می‌راندند و از تیز کردن آتشِ کینه و همچشمی میان دولت‌شهرهای یونان دست برنمی‌داشتند. داریوش سوم حتی پس از مرگ فیلیپ کوشید به فرمانروایی مقدونیه بر دولت‌شهرهای یونان پایان دهد. اما اسکندر اکنون برای تنبیه داریوش سوم به سبب آن خیره‌سری به آسیا نیامده بود، بلکه برای برانداختنِ امپراتوری هخامنشی و ستاندن تاج وتخت او آمده بود.

داریوش با شنیدن خبر درآمدنِ سپاهیان اسکندر به آسیای صغیر شانه بالا انداخت و اسکندر را «ولگرد مقدونیه» خواند؛ آنگاه گویی به عنوان هدیه برای او فرستاد تا با آن بازی کند. باری، شیپورها را نواختند و سواره‌نظام اسکندر به راه افتاد. جنگاور مقدونی می‌دانست که در کرانه‌های رود گرانیک سپاهی به اندازۀ سه برابر سپاه او صف بسته و چشم به راه اوست. فرماندهی سپاهیان هخامنشی را اسپیترادات، ساتراپ لیدیه، به عهده داشت. پارمنیون به اسکندر توصیه کرد دست نگه دارد. اما اسکندر اعتنایی نکرد و با سیزده گردان سواره‌نظام به آب زد و در زیر تیرباران دشمن از گرانیک گذشت. جنگی تن به تن آغاز شد تا که سرانجام جنگجویانِ یونانی و مقدونی قلبِ سپاه هخامنشی را شکافتند. سپاهیان داریوش نتوانستند ایستادگی کنند و پس از آنکه هزاران کشته برجای گذاشتند، رو به گریز نهادند. از سپاهیان اسکندر صد و اندی کشته شدند که او یادشان را با برگزاری مراسمی همراه با یاد سرداران کشته شدۀ داریوش در آن جنگ گرامی داشت (3- ص 48- 49).

پس از گشودن فریگیه، اسکندر رهسپار مناطق ساحلی آناتولی شد تا از ساز و برگ گرفتن کشتی‌های دشمن جلوگیری کند. خشونت و بی‌رحمی‌اش در جنگ بی‌درنگ جای خود را به سازماندهی اندیشیدۀ سرزمین‌های گشوده داد. شهرها را یک یک به فرماندهان وفادارش سپرد و ساتراپ‌هایی را هم که اعلام وفاداری کرده بودند در مقام‌هاشان باقی گذاشت، زیرا به همکاری آنان نیاز داشت. آنگاه از راه صحرای لیبی روانۀ مصر شد. سپاهیانش به‌رغم بی‌آبیِ توان‌فرسا و گرمای سوزان در کنار سردار بزرگشان فرسنگ‌ها راه در شنزار بیابان پیمودند.

اسکندر به خدایان اعتقاد داشت. هر بامداد مناسکِ قربانی در پیشگاه خدایان برگزار می‌کرد و معتقد بود بدون پرستش خدایان در جنگ پیروز نمی‌شود. فکر می‌کرد پس از پیروزی در گرانیک، هالیکارناس (بودروم کنونی)، ایسوس و سرانجام در غزه، ممکن نیست خدایان تنهایش بگذارند. در سال 332 پیش از میلاد، مصریان، که در گذشته چندین بار برضد پارس‌ها سر به شورش برداشته بودند، اسکندر را با آغوش باز پذیرفتند چنان که در مِمفیس کاهنان تاج فرعون‌های مصر را بر سر او گذاشتند. او در معبد پتاح در پیشگاه آپیس مناسک قربانی برگزار کرد و دستور داد در کارناک آرامگاه توتمُس سوم و در اُقصُر آرامگاه آمِنهوتِپ سوم را بازسازی کنند. کسانی از همراهانش کوشیدند او را از رفتن به واحۀ سیوا باز بدارند، اما اسکندر سالیان درازی بود که می‌خواست به آنجا برود و به غیب‌گوی آمون گوش فرادهد. پیش از او پرسِئوس و هراکلس با او شور کرده بودند (آمونِ مصریان همان زئوس یونانیان بود). می‌خواست نَسب خود را از آمون جویا شود. پس از پیمودن راهی دراز در بیابان‌های سوزان مصر سرانجام به معبد آمون در واحۀ سیوا رسیدند. پیرمردی که به نام آمون سخن می‌گفت به پیشواز پادشاه مقدونی آمد و او را پسر زئوس ‌نامید و بدین‌سان، رسالت جهانگیری او را به وی گوشزد کرد. روحانیان آمون پیش‌بینی کردند که او همسازکننده و فرمانروای جهان خواهد شد (5- ص 158). اسکندر به آنان هدیه‌های بسیار داد و در پیشگاه آمون مناسک قربانی برگزار کرد. آنگاه رهسپار مِمفیس شد تا دربار خود را در آنجا بگسترد. در این میان، از یونان و تِسالی چند صد جنگجوی تازه به سپاهیان او پیوستند. اسکندر کسانی را که می‌بایست به نام او در مصر فرمان برانند به کار گماشت. امور جاری را به بومیان، اما امور مالی و نظامی را به مقدونیان و یونانیان سپرد. در آنجا بود که دینوکرات رُدِس نقشۀ شهر اسکندریه را که به فرمان اسکندر قرار بود در نزدیکی کانوبوس، رو به روی جزیرۀ فاروس ساخته شود به اسکندر تقدیم کرد.

در سال 331 پیش از میلاد، اسکندر فرمان داد سپاهیانش به سوی بابِل راه بیفتند. زیرا خبر رسیده بود که داریوش سوم در آنجا سپاهی عظیم گرد آورده، آمادۀ جنگ می‌شود. او دوبار سفیرانی به دربار اسکندر فرستاده بود و پیشنهاد صلح کرده بود. اما اسکندر به درخواست امپراتور هخامنشی جواب رد داده بود، زیرا در ربع مسکون، که قرار بود اسکندر به زیر فرمان خود درآورد، جایی برای امپراتور دیگر نبود. داریوش نزدیک به چهل و پنج هزار سواره‌نظام و دویست هزار پیاده‌نظام از تُخاریان و رُخَجیان و پارت‌ها و ارمنیان و مادها و کاپادوکیه‌ای‌ها و ایلامیان و سَکاها وهندیان بسیج کرده بود. ده هزار رزمندۀ گارد جاویدان، شاهنشاه هخامنشی را در میان گرفته بودند و همراهی می‌کردند. واحد‌های ضربتی او را مزودوران یونانی تشکیل می‌دادند که پشت دویست ارابۀ داس‌دار حرکت می‌کردند. در برابر چنین سپاه عظیم، اسکندر چهل‌هزار پیاده‌نظام و هفت‌هزار سواره‌نظام بسیج کرده بود. به عقیدۀ بیشتر مورخان، مهم‌ترین برتری سپاه اسکندر بر سپاه داریوش سوم، یکپارچگی آن بود. جنگ دو سپاه در نزدیکی شهر ایسوس در انتهای جنوب شرقی کیلیکیه (چوکوراوای کنونی) روی داد. هنگامی که سواره‌نظام مقدونی صف‌های نخستینِ پیاده‌نظام داریوش را درهم ‌شکست، اسکندر با سوارانی که همراهی‌اش می کردند به قلب سپاه دشمن زد و نیروی فالانژ از او پیروی کرد. اسکندر داریوش سوم را که سوار بر ارابه‌اش بود شناسایی کرد و شمشیرزنان به سوی او تاخت. اما پادشاه هخامنشی را که ارابه‌رانش زخمی شده بود، گارد جاویدان بر اسب نشاند و از معرکه گریزاند. به گفتۀ کووینتوس کورتیوس روفوس، موخ رومی (قرن یکم میلادی)، داریوش سوم هنگام فرار پیرایه‌های شاهانه‌اش را از تن جدا کرد و به دور انداخت تا شناخته نشود (3- ص 74). سپاهیانش با دیدن فرارِ او جنگ‌افزارهاشان را فروافکندند و پس نشستند. شکستِ سپاه هخامنشی در ایسوس، شکستی جبران‌ناپذیر بود. با این شکست، ناقوس مرگِ امپراتوری باشکوه هخامنشی نواخته شد. هنگامی که مقدونیان به اردوگاهِ سپاه شکست‌خوردۀ داریوش سوم در‌آمدند، به ثروتی عظیم دست یافتند، هرچند داریوش و همراهانش توانستند بخشِ چشمگیری از ثروتشان را با خود تا دمشق ببرند. سربازانِ اسکندر دست به تاراج مال و خواستۀ سپاهیان هخامنشی زدند و به زنان و دختران تجاوز کردند، زیرا داریوش و سردارانش، چنان که رسم آنان بود، هنگامی که از پایتخت دور می‌شدند حتی زمانی که به جنگ می‌رفتند، زنان و فرزندان و ملازمانشان را با خود همراه می‌بردند. اما هنگامی که اسکندر از تعقیبِ بی‌نتیجۀ داریوش بازگشت، بی‌درنگ سپاهیانش را با فرمانی بُرنده از این کار بازداشت و از زنان و دختران دلجویی کرد (3- ص 74- 75).

مازه، ساتراپ بابل و یکی از بهترین سرداران داریوش، همراه با ساکنان شهر، اسکندر را با دسته‌هایِ ‌گل و تاج‌های زرین به پیشواز آمد. اسکندر وسپاهیانش سی و چهار روز در بابل ماندند. سربازانش تا توانستند خوردند و نوشیدند و اسکندر با سردارانش به سازماندهی قدرت در ایالت‌های بابِل پرداخت. یونانیان از اینکه او بسیاری از ساتراپ‌های پیشین را برای ادارۀ امور قلمروهاشان در مقام ساتراپی باقی گذاشت، شگفت‌زده شدند و هنگامی که دیدند توجه خاص به مُغان کلده‌ای می‌کند و به آنان گوش فرا می‌دهد و به شکست‌خوردگان مقام‌های بلند حکومتی می‌هد، دلگیر شدند. در بابل بود که اسکندر جامه به شیوۀ شرقیان پوشید. اما وقتی اجازه داد شرقیان او را مانند فرمانروایان هخامنشی بنده‌وار بستایند و در برابرش کُرنش کنند، بسیاری از نزدیکانش را آزرده کرد. اسکندر بی‌اعتنا به خرده‌گیری‌های همراهانش در فکر گشودن شوش و هگمتانه و پارسه (پرسپولیس) بود. در همان سال 331 پیش از میلاد، شوش و سپس پرسپولیس نیز مانند بابل تسلیم جنگاور مقدونی شدند. اسکندر گذاشت سربازانش پارسه یا پرسپولیس (شهرِ پارس‌ها) را غارت کنند، زیرا در راه به جنازه‌های گروهی از زندانیان یونانی برخورد کرده بود که پارس‌ها به طرز رقت‌آوری گوش و بینی و سر و دست آنان را بریده بودند. در حالی که سپاهیانش افسارگسیخته سرگرم تاراج و تجاوز و کشتار بودند، اسکندر در کاخ داریوش سور شاهانه داده بود و فتوحاتش را جشن گرفته بود. در پایان این میهمانی بود که تائیس، روسپی آتنی، اسکندر را برانگیخت تا سوزاندن آکروپولیس به دست خشایارشا را با سوزاندن پرسپولیس تلافی کند. اسکندر در حال مستی مشعلی در دست گرفت و با همراهانش راه افتاد و دیوانه‌وار پرسپولیس را به آتش کشید.

روز بعد، هنگامی که اسکندر برای دستگیر کردن داریوش در دشت‌ها می‌تاخت، از پرسپولیس، نماد قدرت و شکوه امپراتوری هخامنشی، چیزی جز خاکستر و سنگ و کلوخِ سوخته برجای نمانده بود. پس از شش شبانه‌روز تاختنِ بی امان پیشاهنگان سپاه اسکندر به دسته‌ای از سپاهیان داریوش رسیدند که ارابه‌ای شکسته و فرسوده‌ را با خود می‌کشیدند. هنگامی که اسکندر جسد تیرباران شدۀ داریوش را در ته ارابه دید، بی‌اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. داریوش را پیش از رسیدن اسکندر نزدیکانش کشته بودند. اسکندر جسد داریوش را با شنلِ خود پوشاند و دستور داد آن را شاهانه مومیامی کنند. به فرمان او، پیکر مومیایی شدۀ داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، را در ژوئیه 330 پیش از میلاد در پاسارگاد به خاک سپردند (3- ص 159).

در بخش آینده به جایگاه اسکندر در ادبیات فارسی خواهیم پرداخت.

 

__________
1- Ernst Badian, The Death of Philip II, Phoenix, Vol. 17, No. 4, Winter, 1963
2- François Lefèvre, Histoire du monde grec antique, Librairie Générale Française, 2007
3- Joël Schmidt, Alexandre le Grand, Gallimard, 2009
4- Plutarque, Vies parallèles, G F - Flammarion, Vol. I, (Vie de Démosthène et Vie de Cicéron), Paris, 1996
5- Jacques Benoist-Méchin, Alexandre le Grand, Perrin, 2009
 

tags: تاریخ - مقاله ویژه - میراث فرهنگی
در بارۀ همین موضوع
نظرات
واکنش شما به این مقاله
محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
To prevent automated spam submissions leave this field empty.
CAPTCHA
این آزمایش نشان می دهد که پاسخگو، کامپیوتر یا یک پایانۀ الکترونیکی نیست
Image CAPTCHA
حروفی را که در تصویر می بینید (بدون فاصله گذاشتن میان آنها) وارد کنید
Close