مقدونیۀ باستان در موزۀ لوور - بخش اول: بازگشت اسکندر مقدونی

موزۀ لوور پاریس نمایشگاه باشکوهی زیر عنوان «در قلمرو اسکندر کبیر، مقدونیۀ باستان» برپا کرده است. اسکندر مقدونی در تاریخ و ادبیات ایران جایگاهی ویژه دارد. در چند متن پهلوی از او با لقب گُجسته یعنی ملعون یاد کردهاند و او را پیک اهریمنی و آسیب دوزخی ایران خواندهاند. اما در ادبیات فارسی پس از اسلام او را ستودهاند و در کنار پیامبران قرار دادهاند.
موزۀ لوور پاریس نمایشگاه باشکوهی زیر عنوان «در قلمرو اسکندر کبیر، مقدونیۀ باستان» برپا کرده است. این نمایشگاه در 13 اکتبر 2011 گشایش یافته و تا 16 ژانویۀ 2012 ادامه خواهد داشت. در این نمایشگاه بیش از 500 اُبژه به نمایش گذاشتهاند که هرکدام گوشهای از تاریخ مقدونیه را از قرن پانزدهم پیش از میلاد تا روزگار امپراتوری روم روایت میکنند. بیشتر این اُبژهها تازهترین یافتههای باستانشناختیاند. یکی از هدفهای این نمایشگاه شناساندن شخصیت اسکندر سوم (اسکندر کبیر) به بازدیدکنندگان است. در واقع، نمایشگاه بر محور این شخصیت تاریخی سازمان یافته، شخصیتی که بسیاری از مورخان غربی همچنان او را بزرگترین کشورگشای تاریخ میدانند. بیشتر این اُبژهها را نخستین بار است که در فرانسه به نمایش میگذارند. تندیسها، جامها، ظرفهای سفالی، جواهرات و دو تاج جنگیِ زرین نشاندهندۀ ثروت و شکوه مقدونیۀ باستاناند. زر و زیورهایی را که با مردگان به خاک میسپرده اند و اُبژههایِ زندگی روزمره را که مقدونیان در زمان اسکندر به کار میبردهاند، همه را برای بازنمودنِ جنبههای گوناگون جامعۀ مقدونی در روزگار باستان به نمایش گذاشتهاند. نمایشگاه به ویژه فرایند زایش، برآمدن و نیرومند شدن پادشاهی مقدونیه را در برابر دولتشهرهای یونان نشان میدهد و بر هوشمندی سیاسی فرمانروایان آن از جمله اسکندر کبیر تأکید میکند. همزمان با برپاداشتن این نمایشگاه در پاریس دهها کتابو مجله به زبان فرانسه و انگلیسی در بارۀ اسکندر کبیر و کشورگشاییهای او منتشر کردهاند.
اسکندر مقدونی در تاریخ و ادبیات ایران جایگاهی ویژه دارد. در چند متن پهلوی از او با لقب گُجسته یعنی ملعون یاد کردهاند و او را پیک اهریمنی و آسیب دوزخی ایران خواندهاند. اما در ادبیات فارسی پس از اسلام او را ستودهاند و در کنار پیامبران قرار دادهاند. پیش از آنکه به جایگاه او در ادبیات فارسی بپردازیم، ببینیم در تاریخ غرب چگونه او را تصویر کردهاند؟ با نگاهی گذرا به تاریخ مقدونیه پیش از به قدرت رسیدن اسکندر مقدونی، شاید بهتر بتوان به راز شخصیت این کشورگشای بیمانند پی برد. مورخان او را ادامه دهندۀ راه پدرش، فیلیپ دوم، میدانند.
سرزمین بربرها
یونانیان در روزگار باستان مقدونیه را جزو یونان که به آن هِلاس میگفتند، نمیدانستند. چنان که پلوپونز را نیز سرزمینی بیرون از هِلاس میشمردند. هِلاس، در واقع، یونان مرکزی بود و از تِسالی فراتر نمیرفت. از نظر آنان، در آن سوی کوه المپ بربرها میزیستند. درنتیجه، یونانیانِ باستان مقدونیه را نیز مانند دیگر سرزمینهای غیریونانی سرزمین بربرها میشمردند. در سال 513 پیش از میلاد، هنگامی که داریوش اول به مرزهای مقدونیه رسید، امینتاس اول، پادشاه مقدونی (دورۀ فرمانروایی از 540 تا 498 پیش از میلاد)، ناگزیر تسلیم شاهنشاه هخامنشی شد و «آب و خاک»، که نشانۀ خراجگزاری بود، به او تقدیم کرد. به موجب این سرسپردگی، امینتاس میبایست افزون بر گزاردنِ خراج از نظر نظامی نیز پادشاهان هخامنشی را در کشورگشاییهاشان یاری دهد. از همین رو، پسرش، اسکندر اول، در 480 پیش از میلاد ناچار در لشکرکشیِ خشایارشا برضد اتحادیۀ پانهلنی (آتنیها و اسپارتیها و متحدانشان) شرکت کرد و در حالی که دلش با آتن و آتنیان بود، شاهد به آتش کشیده شدن آکروپولیس به دست لشکریان هخامنشی شد؛ و چون نمیتوانست آشکارا با شاه شاهان بستیزد، در شب پیش از جنگ پلاته خود را پنهانی به اردوی یونانیان رساند و آنان را از حملهای که قرار بود سحرگاهان سپاهیان خشایارشا به آنان بکنند آگاه کرد (1- کتاب نهم، بند 44-45).
اتحادیه در این جنگ پیروز آمد و به اسکندر اول لقب «یوناندوست» داد و سزاوار دانست که او در برابر داوران بازیهای المپیک نسبتِ تباری خود را با خاندانی که از شهر آرگوس پلوپونز برخاسته و مقدونیه را به زیر فرمان خود درآورده بود، ظاهر کند. اسکندر اول آنگاه اجازه یافت در رقابتهایی که سرآمدان یونان را گرد هم میآورد، شرکت کند. از آن پس، مقدونیه از فهرستِ سرزمینهای بربرنشین بیرون آمد، هرچند پذیرفتن آن برای بسیاری از آتنیان و کورینتوسیان و مردم تِبای دشوار بود. از آن پس، نجیبزادگان مقدونی در پِلا به گویش یونانیِ آتیکا (منطقۀ پیرامونِ آتن) سخن گفتند و به هنر سخنوری دل بستند، به خواندن نمایشنامههای اشیل و سوفوکل روی آوردند و به ستایش پینداروس، شاعر بزرگ یونان، پرداختند. در پیِ بر تخت نشستن ارخلاوس اول در سال 413 پیش از میلاد، درهای مقدونیه بیش از پیش به روی فرهنگ آتنی باز شد. این پادشاه بلند پرواز در آبادیِ کشورش از هیچ کوششی فروگذار نکرد. جادهها و قلعههای بسیار ساخت و دستگاه نظامی کشور را اصلاح کرد. با کشته شدن او به دست یکی از نزدیکانش، مقدونیه بار دیگر دستخوش شورشها و همچمشیها و نابسامانی شد، تا اینکه امینتاس سوم در 393 پیش از میلاد زمام کشور را به دست گرفت و آرامش را به آن بازگرداند (2- ص 300). سه پسر به نامهای اسکندر (اسکندر دوم)، پردیکاس (پردیکاس سوم) و فیلیپ (فیلیپ دوم) از او باز ماندند. فیلیپ که جوانترینشان بود، مانند نیای بزرگش، بنیانگذار سلسلۀ پادشاهی در مقدونیه، راه کشورگشایی در پیش گرفت.
برادران فیلیپ پیش از او نتوانستند زمان درازی بر مقدونیه فرمان برانند. اسکندر دوم را ناپدریاش و به قولی، فاسق مادرش کشت. پردیکاس سوم نیز در میدان جنگ با ایلیریاییها همراه با چهارهزار تن از همرزمانش کشته شد. هنگامی که فیلیپ در 360 پیش از میلاد به پِلا بازگشت، نیابت سلطنتِ برادرزادۀ خردسالش، امینتاس چهارم، را که هفت سال بیش نداشت، عهدهدار شد. اما دیری برنیامد که دست برادرزاده و دیگر مدعیانِ سلطنت را از قدرت کوتاه کرد و در سال 359 پیش از میلاد در بیست و سه سالگی به صلاحدیدِ انجمن درباریان به مقام پادشاهی مقدونیه گمارده شد (2- ص301). مقدونیه در آن زمان حال نزاری داشت. ایلیریاییها همچنان تهدیدش میکردند. مردمانِ دیگری مانند تراکیهایها و پایونیها میکوشیدند تا به سرزمینهای هممرز آن دست یابند. چندین شهر ساحلی تراکیه در زیر فرمان آتن بود. آتنیان درپی دستیابی بر آمفیپولیس در کرانۀ رود استروما بودند. این شهر را، که اکنون مستقل بود، خود آتنیان در قرن پنجم پیش از میلاد ساخته بودند، اما در جنگ پلوپونز از دست داده بودند.
فیلیپ در مکتبِ اِپامینونداس (دولتمرد و فرمانده نظامی تِبای : 418-362 پیش از میلاد) آموزش دیده بود و میدانست که برای استوار کردن پایههای فرمانرواییاش نیازمند ارتشی سازمانیافته و نیرومند است. در نتیجه، نخست با همسایگانش از جمله آتن پیمان صلح بست، آنگاه به اصلاح ارتش پرداخت. کشور را به دوازده حوزۀ نظامی تقسیم کرد و از هریک خواست یک واحد سوارهنظام و دو واحد پیادهنظام در اختیار ارتش کشور قرار دهد. در پشت جبهۀ جنگاورانِ پیادهنظام (فالانژ) هنگی از مردان جنگدیدۀ مسلح به سپر و نیزه و شمشیر آراست؛ بر شمارِ فالانژها افزود و هوپلیتها (سربازان پیادۀ تا دندان مسلح) را به نیزههای تازه به درازای 5 تا 6 متر مسلح کرد (2- ص 301) و آنان را در جنگهای پیاپی برضد قبایل کوچنده و راهزنان شمال آزموده و ورزیده کرد. آنگاه در جنگی غافلگیرانه، ایلیریاییها و پایونیها را درهم شکست و تراکیهایها و کالسیسیها را رام و فرمانبردار کرد. بر آمفیپولیس نیز که آتنیان در بازیافتن آن همچنان میکوشیدند، دست یافت و بیدرنگ پیدنا، شهری در جنوب پِلا، را گشود. اکنون، پادشاه مقدونی بر سرزمینی که از ترموپیل تا پروپونتیس گسترده بود، فرمان میراند.
بدینسان، فیلیپ دوم در مدت چند سال از پادشاهی مقدونیه قدرت نظامیِ بیرقیب ساخت و مقدونیان را، که همسایگانشان آنان را جز شبانی شایستۀ کار دیگری نمیدانستند، به مردمی کشورگشا تبدیل کرد. در سال 356 پیش از میلاد، سال تولد پسرش اسکندر، بر معادن طلا در کوههای پانجهآ نیز دست یافت (2- ص 302) و به پشتوانۀ ثروتی که از این راه به دست آورد، به شهرهای کالسیسی و بندرهای سواحل تراکیه که در زیر فرمان آتن بودند، تاخت. نخست پوتیدهآ را گشود، سپس مهتُن را محاصره کرد و در جنگی که برای گشودن آن روی داد، یک چشم خود را از دست داد.
در سال 355 پیش از میلاد، تسالیها در جنگ مقدس با فوسیدیها بر سرِ گردانیدن امور پرستشگاههای دِلف، از فیلیپ دوم یاری خواستند. در جنگ سختی که فیلیپ با فوسیدیها کرد دوبار شکست خورد تا اینکه سرانجام بندر پاگاسای را گشود و مزدورانِ فوسیدی را تارومار کرد. پیروزیهای فیلیپ چشمان آتنیان را چنان خیره کرد که خطیب ایزوکراتِس پیشنهاد کرد هِلاس در زیر فرماندهی این مقدونیِ جنگاور متحد شود، زیرا به نظر میرسید او تنها کسی است که میتواند پارسها را به زانو درآورد و شهرهای یونانیِ آسیای صغیر را آزاد کند. اما دموستِنس، خطیب و دولتمرد آتنی، در نخستین فیلیپانهاش (سخنرانی برضد فیلیپ دوم) فیلیپ را بربر و میخواره خواند و خواهان همپیمانی بر ضد او شد. گفتنی است که پلوتارک دموستِنس را به پیروی از دیگران مزدور پارسها خوانده و گفته است شاهنشاه هخامنشی خطیب آتنی را مینواخته، زیرا او میتوانست جنگاور مقدونی را با ایجاد فتنه و آشوب در یونان سرگرم کند و از پیشروی به سوی آسیا بازدارد (3- ص 28).
در سال 339 پیش از میلاد چهارمین جنگ مقدس برسر دِلف در گرفت. تباییان و آتنیان در کنار هم با نیروی فالانژِ مقدونی در دشت خایرونا جنگیدند. سپاه مقدس تِبای، به رغم دلاوریهایش نتوانست در برابر عزمِ استوار مقدونیها ایستادگی کند. در این جنگ، جوان هیجده سالهای در مقام فرمانده سوارهنظام شایستگیِ چشمگیر از خود نشان داد . این جوان، اسکندر، فرزند فیلیپ، بود. هرچند پدر به داشتن چنین فرزندی افتخار میکرد، اما در دل از او بیم داشت، زیرا میدید که چقدر برای رسیدن به تاج و تخت شتاب می کند. اما پادشاه چهل و چهار ساله قصد نداشت جای خود را به این زودی به پسر واگذار کند و اندیشههای دیگری در سر داشت از جمله زناشویی برای هفتمین بار.
اسکندر، شاهزادهای جوانخاطر و بلندپرواز
فیلیپ پس از پیروزی در خایرونا اتحادیهای به نام کورینتوس از دولتشهرهای یونان جنوبی تشکیل داد و خود فرماندهی آن را عهدهدار شد. اتحادیه قرار شد گروهی پیشاهنگ به تروا بفرستد تا زمینه را برای فرودآمدنِ سپاهیان یونانی و مقدونی به آسیای صغیر آماده کند. اسکندر آرزو میکرد فرماندهی این گروه را به او بسپارند. گروه باید اعتبار و سرافرازیِ هِلاس را که پارسها دوبار آن را گشوده بودند، به آن بازمیگرداند و شهرهای یونانی آسیای صغیر را آزاد میکرد. اسکندر بیتاب بود. به دوردستها مینگریست. کتاب ایلیاد هومر را که استاد دیرینش حاشیه بر آن نوشته بود، پهلوی خود گذاشته بود و هر از گاهی در آن نظر میکرد. در باغهای مییِزا ارسطو به اسکندر نوجوان آموخته بود که ربع مسکون از ستونهای هرکول آغاز میشود و در کرانههای دریای بزرگی که هند را فراگرفته به پایان میرسد. اسکندر سخنان ارسطو را با شوق تمام میشنید و در خیال خود به گشودن همۀ آن سرزمینهای دوردست میرفت. ارسطو با او از دلاوریهای هراکلس و دیونیزوس میگفت. سخن را از علوم طبیعی به اوزان شعر پینداروس میکشید؛ از گیاهشناسی به پزشکی و از جغرافیا به تاریخ میگذشت و سخنانی را از هرودوت و توسیدید بازمیگفت. موضوعی که بیش از همه توجه اسکندر را جلب میکرد، سیاست بود. در این رشته سنجیدگی وپختگیِ شگفتانگیز از خود نشان میداد (4- ص 19).
اسکندر سری پُرشور داشت و گاه حتی درشتی میکرد. ارسطو میکوشید انرژی حیاتی او را هدایت کند و از او میخواست خونسردیاش را هرگز از دست ندهد؛ همواره به او سفارش میکرد که بزرگواری و جُرمبخشی پیشه کند و آنها را از هنرهای برجستۀ مردان بزرگ میدانست. اما اسکندر هرگز نتوانست بر بیصبری و خشم خویش چیره شود. نخستین دلآزردگی میان او و پدرش براثر یکی از همان خشمهای ناگهانیاش روی نمود. در جشن هفتمین زناشوییِ فیلیپ، هنگامی که آتالوس، یکی از سرداران با نفوذ فیلیپ و عموی نوعروس، جام خود را بالا برد و آرزو کرد که از آن زناشویی وارثِ مشروع و بهحق تاج و تخت مقدونی چشم به جهان بگشاید، اسکندر خشمگین به پا خاست و گفت: پس من چه هستم؟ حرامزادهام؟ آنگاه جام خود را با خشم بر سر آتالوس پرتاب کرد. فیلیپ، سرمست از شراب فراوانی که آشامیده بود، شمشیر برگرفت و به سوی اسکندر خیز برداشت، اما تلوتلو خورد و بیفتاد. اسکندر تسخرزنان گفت: ای مقدونیان، بنگرید مردی را که آماده میشود تا از تنگۀ هِلِسپونت (داردانل) بگذرد، اما با گذشتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر کلهپا میشود (4- ص 25). پس از آن صحنه، اسکندر از دربار فیلیپ دوری جست. از آن پس، چندین بار برای گوشمال دادن ایلیریاییها لشکرکشی کرد. سرانجام، پدرش او را به پِلا فراخواند. زیرا دربار فیلیپ برای جشن عروسی کلئوپاتر، خواهر اسکندر، با پادشاه مولوسها( که در منطقۀ اپیروس کنونی میزیستند) آماده میشد. قرار بود عروسی در شهر آیگای، پایتخت کهن مقدونی برگزار شود.
اسکندر از خواندن ایلیاد سیر نمیشد. دلاوریهای آشیل را که گویا اصل و نسبِ مادرش، اُلمپیاس، به او میرسید، میخواند و باز میخواند. مادرش کاهنبانویی در شهر ساموتراس بوده که به کیش اهل راز گرویده بود. زنی پرشور بود و دربارۀ نسبِ اسکندر از کودکی داستانها به گوش او خوانده بود. حتی به او گفته بود که ممکن است پسرِ آمون، خدای مصر باشد که همتای آن در میان یونانیان زئوس بود. این را اسکندر به همنشینانش نگفته بود، زیرا میترسید ریشخندش کنند. اما با خود عهد کرده بود روزی برود و آن را از غیبگویِ آمون در واحۀ سیوا بپرسد (4- ص 99). اسکندر با خود عهدهای دیگر نیز کرده بود. مقدونیه برای او قلمروی بس خُرد بود. پدرش آن را زمانی که هنوز سیزده سال بیش نداشت، به او گفته بود و آن هنگامی بود که او بوسِفالوس، اسب سرکش را که کسی نمیتوانست بر آن لگام اندازد، رام کرده بود. حتی یونان هم برای او خُرد بود. او میخواست سراسر زمین را درنوردد و فرهنگ یونانی را همهجا بگسترد. میخواست جهان را در آغوش بگیرد و بر آن فرمان براند. اما فیلیپ هنوز خیال نداشت تاج و تخت خود را به او بسپارد. او بود که میخواست حماسۀ تازهای از ایلیاد بیافریند.
اما فیلیپ فرصت نیافت به سپاهیانش بپیوندد. هنگامی که میهمانی عروسی دخترش، کلئوپاتر، با اسکندر مولوس، پادشاه اِپیر، در تئاتر شهر آیگای به پایان خود نزدیک میشد، پوزانیاس، افسر جوان و خوشرویِ گارد شاهنشاهی، به فیلیپ دوم مقدونی نزدیک شد و خنجری در پهلوی او فروکرد. فیلیپ در دم جان سپرد.
در بخش آینده از پادشاهی اسکندر و فتوحات او سخن خواهیم گفت. آنگاه به جایگاه او در ادبیات ایران خواهیم پرداخت.
--------------
1- Hérodote, L’Enquête, Livre V à IX, Edition d’Andrée Barguet, Gallimard, 1964.
2- François Lefèvre, Histoire du monde grec antique, Librairie Générale Française, 2007.
3- Plutarque, Vies parallèles, G F - Flammarion, Vol. I, (Vie de Démosthène et Vie de Cicéron), Paris, 1996.
4- Joël Schmidt, Alexandre le Grand, Gallimard, 2009.

Delicious
Digg
Facebook
Twitter
Yahoo!
Technorati





نظرات
واکنش شما به این مقاله